آمران و عاملان فروپاشی کُرد در سوریه/ محمد هادیفر

سرویس سوریه - فروپاشی نیروهای دموکراتیک سوریه نه حاصل یک شکست ناگهانی، بلکه پیامد پایان یک اتحاد تاکتیکی بود؛ اتحادی که با نابودی داعش، منطق وجودی خود را از دست داد و در نظم بی‌رحم ژئوپلیتیک، قربانی بازتعریف منافع بازیگران بزرگ‌تر شد.

کردپرس - از منظر نظری، تجربه نیروهای دموکراتیک سوریه(SDF-قسد) را می‌توان در چارچوب رئالیسم تدافعی تحلیل کرد؛ جایی که اتحادها نه بر پایه ارزش‌های مشترک، بلکه بر اساس تهدید مشترک شکل می‌گیرند. با از میان رفتن تهدید داعش، منطق این اتحاد نیز فرو ریخت و بازیگران قدرتمندتر، بازتعریف منافع خود را در اولویت قرار دادند.
پیش از ورود به موضوع اصلی این پرونده، لازم است اشاره‌ای کوتاه به شرایط ژئوپلیتیکی و وضعیت دموگرافیک کُردها در سوریه داشته باشیم. مناطق کُردنشین سوریه از حیث جغرافیا، پیوستگی سرزمینی و ترکیب جمعیتی، تفاوت‌های اساسی با مناطق کُردنشین کشورهای عراق، ترکیه و ایران دارند. آنچه در ادبیات سیاسی منطقه از آن با عنوان «روژآوا» یاد می‌شود، به بخش‌هایی از استان‌های حسکه، رقه و حلب اطلاق می‌گردد.

این مناطق با مساحتی در حدود ۷۵۰۰ کیلومتر مربع، نزدیک به ۵ درصد از خاک سوریه را شامل می‌شوند و بر اساس آمار سازمان ملل متحد، حدود ۱۰ درصد از جمعیت این کشور را در خود جای داده‌اند. مناطق کُردنشین سوریه به‌صورت نوار پراکنده‌ای در امتداد مرز ترکیه، از منطقه دیرک(کمالیه) در استان حسکه تا گره‌سپی(تل‌ابیض) در استان رقه و عفرین در استان حلب، با عمقی نزدیک به ۳۰ کیلومتر گسترش یافته‌اند. این پراکندگی جغرافیایی سبب شده است که مناطق کُردی در سوریه به یکدیگر متصل نباشند و در نتیجه، در قالب سه بخش مجزا یا «کانتون» نیمه‌مستقل سازمان‌دهی شوند: کانتون جزیره در استان حسکه، کانتون کوبانی (عین‌العرب) و کانتون عفرین در استان حلب.

از نظر پراکندگی جمعیتی، کانتون جزیره شامل منطقه حسکه با ۳۰ درصد، قامشلو با ۵۰ درصد، سره‌کانی(رأس‌العین) با ۳۵ درصد و دیرک(مالکیه) با ۷۰ درصد جمعیت کردی است. کانتون کوبانی در استان حلب حدود ۹۰ درصد جمعیت کردی در مرکز و ۶۵ درصد در شهرها و روستاهای تابعه دارد. کانتون عفرین نیز شامل شهر عفرین با ۹۰ درصد و مناطق پیرامونی با حدود ۵۵ درصد جمعیت کُردی است. علاوه بر این، در استان رقه (شهر رقه و تل‌ابیض) و شهر حلب (محله‌های شیخ مقصود و اشرفیه) هر یک حدود ۵ درصد جمعیت کردی حضور دارند. در مجموع، بر اساس آخرین سرشماری‌ها، کُردها حدود ۱۰ درصد از جمعیت ۲۲ میلیون ۹۰۰ هزار نفری سوریه را تشکیل می‌دهند.

در رابطه با پیشینه تاریخی حضور کُردها در سوریه، ناسیونالیست‌های عرب سوری غالباً با استناد به شواهدی نظیر سنگ‌قبرهای مناطق کُردنشین، سابقه حضور کُردها را بیش از یک قرن نمی‌دانند و افزایش جمعیت کُردی در شرق سوریه را بیشتر ناشی از مهاجرت به مناطق نفت‌خیز تلقی می‌کنند. در مقابل، کُردها حضور تاریخی خود در منطقه شام یا سوریه کنونی را به دوران صلاح‌الدین ایوبی، سردار کُردتبار قرن دوازدهم میلادی، نسبت می‌دهند.

اختلافات آماری، تاریخی و جغرافیایی پیرامون مناطق کُردنشین سوریه محدود به یک دولت خاص نبوده و میان حکومت اسد و حاکمیت جدید تفاوت بنیادینی در این زمینه مشاهده نمی‌شود. همان‌گونه که حافظ اسد در سال ۱۹۶۲ با لغو حقوق شهروندی بخش گسترده‌ای از کُردها را از حقوق خود محروم کرد، این سیاست‌ها به شکلی دیگر در سال ۲۰۲۶ توسط جولانی تداوم یافت. سیاست تعریب و تقسیم مناطق کُردنشین که در دوره اسد اول اجرا شد، مبنای تصمیمات دولت جدید نیز قرار گرفت. پیش از بحران سوریه، با وجود آنکه کُردها دومین اقلیت قومی کشور بودند، بسیاری از آنان از حق شهروندی و شناسنامه محروم شده و عملاً امکان ورود به ساختارهای مدیریتی دولتی را نداشتند.

پس از آغاز بحران سوریه در سال ۲۰۱۱ و به‌ویژه با ظهور داعش در سال ۲۰۱۴، کُردها مورد توجه قدرت‌های فرامنطقه‌ای و حتی حکومت بشار اسد قرار گرفتند. اداره بخش‌هایی از شرق فرات به نیروهای کُرد واگذار شد و ایالات متحده نیز با هدف مقابله با داعش، حمایت‌های لجستیکی و نظامی از آنان را به عمل آورد. در نتیجه، نیروهای کُردی توانستند حدود ۴۰ درصد از خاک سوریه را تحت کنترل خود درآورند. پس از فروپاشی عملی داعش در سال ۲۰۱۷، نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF-قسد) متشکل از کُردها و عشایر عرب، به تحکیم ساختار حکمرانی قومی در قالب «منطقه خودگردان» پرداختند.
حزب اتحاد دموکراتیک (PYD) در سال ۲۰۰۳ با حمایت PKK تأسیس شد. این حزب تا پیش از بحران ۲۰۱۱، به دلیل حساسیت‌های عشایر عرب، از به‌کارگیری اصطلاح «کردستان سوریه» اجتناب می‌کرد. پس از پایان فعالیت داعش، منطقه شرق فرات از سوی عراق به بهانه جلوگیری از نفوذ داعش و از سوی ترکیه با هدف مهار تحرکات کُردی، عملاً به محاصره از سوی دو کشور درآمد و تنها مسیر ارتباطی کُردها با دمشق باقی ماند.
در نوامبر ۲۰۲۵، در جریان دیدار رئیس‌جمهور آمریکا با جولانی، دولت جدید سوریه به‌ عنوان هم‌پیمان مبارزه با داعش معرفی شد و عملاً روند اعتبارزدایی از ساختار خودگردان کُردی آغاز گردید. پس از آن، با اعلام پایان مأموریت SDF-قسد از سوی نماینده ویژه آمریکا در امور سوریه، این نیروها ناگزیر به توافق با دولت مرکزی شدند. بر اساس این توافق، SDF-قسد به سه تیپ محدود در حسکه، قامشلو و و تیپی دیگر در کوبانی تقلیل می‌یابد و نهادهای اداری خودگردان نیز به‌صورت ظاهری در ساختار دولتی ادغام می‌شوند.
وضعیت فعلی کُرد در سوریه حاصل خطای محاسباتی و استراتژیک کُردها در سوریه پسا اسد بود. طبیعتا این فروپاشی عاملان و آمرانی دارد که در زیر بیان می‌شود:
کُردهای سوریه تصور کردند که دولت مرکزی تضعیف شده است، تحرکات دروزی‌ها و حمایت اسرائیل از آنها، کُردها را به حمایت اسرائیل امیدوار کرد. اتکای کُردها به مداخله اسرائیل در صورت حمله جولانی به SDF از دیگر خطاهای فاحش بود. اعتماد بیش از حد به عشایر عرب داخل در تشکیلات سیاسی و نظامی SDF نیز از دیگر خطاهای کُردها بود. غالبا عشایر در هر کشوری مرکز گرا بوده و تمایز قومی با دولت مرکزی نمی‌توانست موجب وحدت و انسجام سیاسی SDF بشود. از طرف دیگر بیش از ۷۰ درصد نیروهای SDF عرب زبان بودند. چگونه عرب عنصری و متعصب حاکمیت اقلیت کشور را می‌پذیرد؟ سکوت معنادار و مرگبار بار اسرائیل در قبال یورش ارتش سوریه به مناطق شرق فرات عامل دیگر سقوط SDF بود. نقش عاملیت PKK در این فروپاشی شاید از همه بیشتر است زیرا کُردها در سوریه با ده درصد از جمعیت کشور، ۴۰ درصد از خاک آن را در اختیار داشتند و یک حضور ژله‌ای را تجربه می‌کردند و به تدریج به حالت تثبیت می‌رسیدند و چه بسا در دولت آینده می‌توانستند جایگاهی برای کُردها در سوریه تعریف کنند اما اینک با ۵ درصد از خاک سوریه چه حرفی برای گفتن دارند؟

PKK با رواج اندیشه‌های آپوئیستی در بین نیرویی که بیشترین آنها عرب بودند، حساسیت ترکیه و دولت همپیمانش در سوریه را برانگیخت. PKK نفوذ عجیبی بر SDF داشت و از ابتدا دودستگی در آن رواج داشت. افراد تندرو وابسته به طیف PKK ، نیروهای نظامی SDF را مدیریت می‌کردند. مظلوم عبدی به عنوان ریاست فرماندهی کل SDF چون در کوران حوادث بود، واقع گراتر و معتدل‌تر بود و شرایط را بهتر درک می‌کرد. بارها PKK قصد تعویض مظلوم عبدی را داشتند که حمایت آمریکا مانع این کار شده بود. او شناخت خوبی از شرایط زمانی سوریه داشت.
 دیگر عامل نیروهای ENKS وابسته به حزب دموکرات کردستان عراق و ترکیه بودند که خود را آلتر ناتیو SDF دانسته و عامل موثری در فروپاشی SDF از مناطق تحت کنترلش بودند. 
توان SDF از همان آغاز بر مجموعه‌ای از فرض‌های ناپایدار بنا شد؛ فرض‌هایی که در بزنگاه‌های سیاسی و ژئوپلیتیکی یکی‌یکی فرو ریختند و در نهایت، این ساختار را به بن‌بست کشاند. از منظر نگارنده، مهم‌ترین دلایل این شکست را می‌توان در چند محور اساسی خلاصه کرد.

نخستین و بنیادی‌ترین خطا، توهم پایداری حمایت خارجی بود. SDF بر این باور بود که حمایت ایالات متحده از این نیروها ماهیتی راهبردی و بلندمدت دارد و نقش تعیین‌کننده این نیروها در شکست داعش، به مشروعیتی سیاسی و دائمی تبدیل خواهد شد. اما واقعیت آن بود که برای آمریکا، SDF بیش از آنکه شریک سیاسی باشد، ابزاری موقت برای مدیریت یک بحران امنیتی مشخص به شمار می‌رفت. با تغییر اولویت‌های واشنگتن ــ از تمرکز بر تهدیدات امنیتی فوریِ غیردولتی مانند داعش به سمت بازتعریف راهبرد منطقه‌ای، از جمله مدیریت نفوذ ایران، تنظیم مناسبات با ترکیه و حرکت به سوی تثبیت دولت مرکزی سوریه ــ این «ابزار» به‌سادگی قابل کنار گذاشتن شد.

دومین عامل، ناتوانی در تبدیل قدرت نظامی به مشروعیت سیاسی بود. هرچند SDF در مقطعی نزدیک به ۴۰ درصد از خاک سوریه را تحت کنترل داشت، اما این کنترل نه به شناسایی حقوقی بین‌المللی انجامید و نه به شکل‌گیری الگویی فراگیر از حکمرانی. بخش بزرگی از جمعیت عرب‌زبانِ ساکن این مناطق، خود را در ساختار قدرت سهیم نمی‌دید و همین مسئله باعث شد قدرتی که پشتوانه مشروعیت نداشت، در نخستین لحظه بحران فرو بریزد.

در همین چارچوب، تناقض جمعیتی یکی دیگر از پاشنه‌ آشیل‌های SDF بود. کُردها حدود ۱۰ درصد جمعیت سوریه را تشکیل می‌دهند، در حالی که بیش از ۷۰ درصد نیروهای SDF عرب بودند. با این حال، هسته تصمیم‌گیری سیاسی و ایدئولوژیک همچنان کُردی باقی ماند. این شکاف میان ترکیب نیروی انسانی و مرکز قدرت، به‌تدریج فرسایش درونی ایجاد کرد و تعلقات سرزمینی را متزلزل کرد.

عامل چهارم، پیوند ارگانیک و حل‌نشده با حزب کارگران کردستان بود. SDF نتوانست خود را به‌طور واقعی از کادرها، ایدئولوژی آپوئیستی و ساختارهای فرامرزی PKK جدا کند.
این مسئله، SDF را به خط قرمز امنیت ملی ترکیه تبدیل کرد؛ خط قرمزی که در هر سناریویی، حذف این نیروها را برای آنکارا ضروری می‌ساخت. در چنین شرایطی، هیچ بازیگر جهانی حاضر نبود برای بقای SDF، هزینه تقابل راهبردی با ترکیه را بپردازد.
البته پیوند SDF با حزب کارگران کردستان را نمی‌توان صرفاً در قالب یک خطای عامدانه یا مداخله بیرونی تحلیل کرد، بلکه این رابطه در سه سطح ایدئولوژیک، سازمانی و ژئوپلیتیکی قابل فهم است. در سطح ایدئولوژیک، گفتمان آپوئیستی به‌عنوان چارچوب مسلط، انسجام درونی ایجاد کرد، اما در سطح ژئوپلیتیکی، SDF را به خط قرمز امنیتی ترکیه تبدیل نمود؛ خط قرمزی که امکان تبدیل دستاوردهای نظامی به مشروعیت سیاسی پایدار را از میان برد.

مجموعه‌ای از خطاهای محاسباتی منطقه‌ای نیز به تسریع فروپاشی کنترل SDF بر اکثریت مناطق شمال و شرق سوریه انجامید؛ از امید بستن به مداخله احتمالی اسرائیل گرفته تا اعتماد بیش از حد به عشایر عربی که در نهایت گرایش‌های مرکزگرایانه خود را حفظ کردند. مهم‌تر از همه، ناتوانی SDF در درک «پایان پنجره فرصت» پس از شکست داعش بود؛ زمانی که امکان تثبیت سیاسی وجود داشت، اما از دست رفت.

در نهایت، آمران سقوط SDF را می‌توان آمریکا، ترکیه و جولانی دانست که هر یک بر اساس منافع مشترک، این روند را پیش بردند. برای آمریکا، عمق استراتژیک همکاری با ترکیه و دولت جدید سوریه به‌مراتب مهم‌تر از تداوم حیات SDF بود که نقش متحد تاکتیکی برای این کشور را داشت. ترکیه نیز هرگز حضور یک ساختار قومی مستقل را به دلیل پیوند کُردهای سوریه با PKK در سوریه نخواهد پذیرفت. جولانی نیز در آغاز حکومت خود، با هدف تثبیت اقتدار و یکپارچگی کشور، SDF را کم‌هزینه‌ترین و در عین حال پُرسودترین هدف برای تحقق منافع امنیت ملی خود تشخیص داد.

با این حال، این پایان کل فرایند نیست، بلکه بیشتر می‌توان آن را مقدمه ورود به مرحله‌ای حساس‌تر دانست. پس از آن‌که وضعیت سیاسی و امنیتی در سوریه تا حدی تثبیت شود و نقش بازیگران محلی در چارچوب دولت مرکزی بازتعریف گردد، توجه بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای به پرونده‌هایی معطوف خواهد شد که تاکنون به‌دلیل اولویت مبارزه با داعش یا بی‌ثباتی کلی منطقه، به‌طور کامل تعیین تکلیف نشده‌اند.

در این میان، مناطق راهبردی‌ای مانند شنگال جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کنند. شنگال صرفاً یک منطقه ایزدی‌نشین یا یک نقطه جغرافیایی در شمال عراق نیست، بلکه به‌دلیل موقعیت خاص خود به‌عنوان یک حلقه ارتباطی میان حوزه نفوذ PKK در سوریه و رابط منطقه قندیل، اهمیت ژئوپلیتیکی مضاعفی دارد. این منطقه امکان پیوند لجستیکی، انسانی و سازمانی میان شاخه‌های مختلف PKK را فراهم می‌کند و از این منظر، نقش یک کریدور راهبردی را ایفا می‌نماید. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای محدودسازی نفوذ PKK در سطح منطقه، ناگزیر با مسئله شنگال گره می‌خورد.

بر این اساس، انتظار می‌رود پس از تثبیت شرایط در سوریه و مهار نسبی SDF، شنگال به یکی از محورهای اصلی رقابت و مداخله بازیگران منطقه‌ای تبدیل شود. ترکیه، که PKK را تهدیدی امنیتی وجودی تلقی می‌کند، مدت‌هاست شنگال را بخشی از «کمربند تهدید» علیه خود می‌داند و همواره خواستار قطع این پیوند جغرافیایی بوده است. 
«هاکان فیدان» وزیر امور خارجه ترکیه در مصاحبه‌ای با شبکه الجزیره در مورد توافق ۳۰ ژانویه SDF و دولت جولانی اظهار داشت که ترکیه همچنان ملاحظات ویژه و خطوط قرمز خود را در سوریه دارد و معتقد است که PKK با شاخه‌های خود در دیگر مناطق کُردنشین از جمله عراق، اهدافی را دنبال می‌کند که این سخنان می‌تواند به معنی باز شدن پرونده شنگال به عنوان حلقه ارتباطی میان حوزه نفوذ PKK در سوریه و پایگاه‌های اصلی آن در کوه‌های قندیل پس از بسته شدن پرونده SDF باشد.

ایالات متحده نیز احتمالاً به چند دلیل در این پرونده نقش‌آفرینی خواهد کرد: نخست، مدیریت رابطه با ترکیه و همراهی با خطوط قرمز امنیتی آنکارا در قبال PKK، بدون ورود به تقابل مستقیم. دوم، جلوگیری از تداوم کریدورهای فراملی خارج از کنترل دولت‌های مرکزی که می‌توانند به بی‌ثباتی مزمن در شمال عراق منجر شوند. سوم، مهار نفوذ ایران و حشدالشعبی در خلأ امنیتی شنگال که می‌تواند این منطقه را به میدان رقابت نیابتی تبدیل کند.

هم‌زمان، آمریکا با حمایت ضمنی از بغداد و اربیل، به‌ویژه حزب دموکرات کردستان، می‌کوشد نظم امنیتی قابل‌کنترل‌تری را جایگزین وضعیت سیال کنونی کند و روابط خود با بازیگران کُردی را از قالب‌های شبه‌نظامی به چارچوب‌های سیاسی و دولتی منتقل سازد. در این میان، ملاحظات انسانی مرتبط با جامعه ایزدی نیز می‌تواند پوشش سیاسی و رسانه‌ای لازم برای این مداخله را فراهم کند.

در مجموع، ورود احتمالی آمریکا به پرونده شنگال بیش از آنکه اقدامی انسان‌دوستانه باشد، بخشی از راهبرد بازتنظیم موازنه‌های امنیتی و ژئوپلیتیکی در عراقِ پساداعش است و اصطکاک مستقیم میان پارتی و PKK، فرصتی برای آمریکا فراهم می‌کند تا با حمایت ضمنی از خواسته‌های اربیل و بغداد، نظم مطلوب‌تری را جایگزین وضعیت سیال فعلی کند.

در این میان، حزب دموکرات کردستان عراق نیز به‌عنوان یک بازیگر کُردی رقیب PKK، منافع مستقلی در تضعیف حضور این گروه در شنگال به‌منظور تثبیت اقتدار خود در اقلیم کردستان و هم برای همسویی بیشتر با بغداد و آنکارا دارد،

حزب دموکرات کردستان در تحولات آینده ناگزیر است خواهان خروج PKK از شنگال باشد، زیرا تداوم حضور این گروه عملاً شنگال را از یک منطقه مورد مناقشه به یک پایگاه رقیب درون‌کُردی تبدیل کرده است. PKK با استقرار نظامی، ایجاد نیروهای وابسته محلی و تلاش برای شکل‌دهی کریدور شنگال–قندیل–سوریه، نه‌تنها اقتدار اقلیم کردستان را دور می‌زند، بلکه مشروعیت و کنترل این حزب بر مناطق غربی اقلیم را به‌طور ساختاری تضعیف می‌کند. از نگاه حزب دموکرات، PKK یک بازیگر موقت یا صرفاً امنیتی نیست، بلکه نیرویی است که می‌کوشد نظم سیاسی رقیب، ایدئولوژیک و اقلیمی خود را در مناطقی خارج از مرزهای سنتی‌اش تثبیت کند؛ امری که در بلندمدت می‌تواند به فرسایش حاکمیت اقلیم و حتی شکل‌گیری یک دوگانگی قدرت درون جامعه کُردی منجر شود.

افزون بر این، حضور PKK در شنگال، حزب دموکرات را در معرض فشار هم‌زمان ترکیه، بغداد و حتی بازیگران بین‌المللی قرار می‌دهد و خطر تبدیل شدن این منطقه به میدان درگیری‌های نیابتی را افزایش می‌دهد. تا زمانی که PKK در شنگال باقی بماند، این منطقه بهانه‌ای دائمی برای مداخله نظامی ترکیه و گسترش نفوذ حشدالشعبی خواهد بود؛ وضعیتی که پارتی نه توان مدیریت آن را دارد و نه از حمایت اجتماعی لازم برای رویارویی مستقیم برخوردار است. بنابراین، مطالبه خروج PKK از شنگال برای حزب دموکرات نه از سر انتخاب ایدئولوژیک، بلکه یک محاسبه سرد سیاسی و امنیتی است: حذف رقیب درون‌کُردی، جلوگیری از جنگ کُرد–کُرد و بازگرداندن شنگال به چارچوبی قابل‌کنترل حتی اگر این کنترل کامل و ایده‌آل نباشد.
در نهایت، فروپاشی SDF بیش از آنکه شکست یک پروژه کُردی باشد، نمونه‌ای کلاسیک از پایان یک اتحاد تاکتیکی در نظم بی‌رحم ژئوپلیتیک خاورمیانه است.

کد مطلب 2793123

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha